امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعال
 

میشل کروزیه در کتاب دولت فروتن و دولت مدرن که شامل بخش اول تشخیص مشکل اجتماعی، بخش دوم مسئله شناسی و بخش سوم استراتژی است چند نکته را بیان می کند:

اول اینکه جامعه از سیاست دور شده است، دوم اینکه روشنفکران هم در حال دوری از سیاست هستند و سیاستمداران هم روح زمانه را مقصر می دانند انسانها دیگر اگوایست شده اند این یعنی کاهش روحیه مشارکت و انسجام در حالیکه سیاست باید ورزش جمعی شود. درجامعه دموکراتیک حاکمان باید خود را با مردم همراه کند نه اینکه مردم تابع حکومت شوند. سیاستمداران دچار یک خودبزرگبینی شده اند. سیاستمداران فکر می کنند که می توانند راه حل هایی بدهند که کارگشا است. سیاستمداران مگالومن شده اند. فکر می کنند بهترین سیاستمدارن هستند و همه چیز را می فهمند و می توانند وعده اصلاح همه مسائل را به مردم بدهند. سیاستمدارن باید محدودیت های خود را بفهمند باید  محدودیت ها را درک نمایند و از ورای منشور تحریف کننده و  تحدید کننده ایدئولوژی های سیاسی به مسائل نگاه نکنند.  

لیبرالیسم و دولت حداقل  هم به همان اندازه نادرست است. لذا باید یک دگرگونی در نقش دولت و عاملان اجرایی به وجود آید. شهروندان باید دارای یک مشارکت عملی در شکل گیری سیاست ها باشند. نباید پذیرای "یک دولت همه کاردان و همه جا حاضر"  باشیم. فقط یک دولت فروتن است که از عهده کارها بر می آید. شهروندان را درک می کند در خدمت  انها است. فروتنی مستلزم پذیرفتن "ندانستن" است. فروتنی یعنی آمادگی یادگیری. فروتنی به معنای کار زیاد هم هست البته به معنای مشغولیت زیاد نیست.

دولت فروتن باید نگرش جامعه سازی را رها کنند و ادعای راهبری جامعه یک ادعای گزاف است. جامعه باید خود را رهبری کند.

کروزیه در پیشگفتار چاپ دوم کتابش اشاره می کند که سردمداری تکبر از بین رفته و سیاستمداران به این نتیجه رسیده اند که جامعه مدنی نقش مهمی در سیاستگذاری عمومی دارد و دولت فروتن خود به خود در حال رشد است.

وقتی که حاکمیت یک ایدئولوژی سیاسی در سیاستگذاری فروبریزد یعنی تکبرِ داشتن انحصار حقیقت فروریخته است و  بدون  ایدئولوژی دولت نمی تواند متکبر باشد. وی معتقد است با حرکت به سوی فروتنی در سیاستگذاری دولت فرو ریخته نمی شود بلکه برای دولت یک فلسفه جدید مطرح می شود. فروتنی به معنی تاملی دوباره در شرایط اداره امور عمومی است.

دولت را نمی توان به تعبیر وبری تعریف کرد. در این فضا اساس دولت وبری یعنی کاربرد اجبار مشروع مفهومی ندارد و اساسا منطق دولت شکوهمند زیر سوال رفته  است. اینک شاهد تولد دولتی هستیم دولتی که ویزگی اصلی  آن در سیاستگذاری گوش دادن است نه وضع  مقررات و الزامات.

وی در بخشی از کتاب خود به موضوع مهم تشخیص سیاستمداران از مشکلات سیاستی جامعه پرداخته و سیاستگذاران فرانسوی را در این مورد در معرض نقد و بررسی قرار داده است.

تحلیل وی بر این اساس استوار است که باید ارزیابی کنیم که سیاستمداران با تشخیص نا درست مشکلات سیاستی جامعه چه فرصتهایی را از دست داده اند.

وی بیان می کند که پمپیدو یک استراتژیست خوب بود اما او به درستی تشخیص نداد مردم چه می خواهند او به مشکل اجتماعی کیفی پاسخ کمی داده بود. فرانسه در این عصر در حال تغییر و تحول به سمت دیگری بود. مردم خواهان مشارکت سیاسی بودند نه رشد اقتصادی. در این عصر مردم معتقد بودند: نباید چیزی را ممنوع کرد جز ممنوع کردن اما پومپیدو دنبال ارتقای سطح رفاه و وضع سیاست های اقتصادی رشد محور بود.

هزینه سیاستهای پمپیدو یک دسته غیر مستقیم بود مانند از دست دادن فرصتهایی که دیگر بدست نمی آیند و دسته دیگر هزینه های مستقیم که یکی از آنها اینکه گروههایی صنعتی را ایجاد کرد که وابسته بودند در حالی که اقتصاد کینزی و دولتی در حال ناپدید شدن بود. دوم اینکه تفکر نیاز به نیروی کار و وارد کردن نیروی کار خارجی به فرانسه مشکل الجزایری ها و آفریقایی ها را در فرانسه ایجاد کرد که هنوز ادامه دارد، و سوم مشکل رشد تورمی بود که بوجود امد.

یکی دیگر از سیاستگذاران فرانسه ژیسکاردستن بود. حاکمیت شدید تکنوکراسی در زمان وی مشخه اصلی حکومت وی بود. شعار وی دموکراسی ملایم بود اما او نیز درک مناسبی از مشکلات سیاستی مورد درخواست جامعه یعنی تکبر نخبگان، زوال سیستم اموزشی، بهداشتی و رفاهی نداشت. بزرگترین عیب او این بود که باعث شد سوسیالیست ها تا مدتها در فرانسه زمام را در  دست بگیرند در حالی که پیش از آن چپ در حال زوال بود.

میتران هم تصور می کرد رای دهندگان از او می خواهند برنامه های حمایتی و رفاهی را مو به مو انجام دهد در حالی که مردم توجهی به برنامه هایش نداشتند. ولی غلبه این نگاه که مردم حتما از سیاستهای لیبرال پیشین ناراضی هستند باعث شده بود تصور کند یک وظیفه مقدس دارد. پس در اینجا یک سوال اساسی پیش می آید و آن اینکه آیا میتران ناگزیر به ملی سازی یا رگولولاسیون بود؟ نه این ناگزیری وجود نداشت. او چنان درگیر تلافی سیاستهای چند سال گذشته راست ها بود که فراموش کرده بود جهان در حال فرار از کینزیسم است. او روح زمانه را درک نکرده بود. وی درگیر نوعی کلبریسم در سیاستگذاری شده بود. کلبریسم یعنی دخالت دولت در همه مسائل که میراث کلبر وزیر لوئی که به همه جا سر می کشید و بازرسی می کرد، به شمار می رود.

شیراک هم فرصت ریاست جمهوری را از دست داد. او هم فکر می کرد لیبرالیسم را می توان با بخشنامه حاکم کرد. او فکر می کرد مردم میخواستند با انتخاب او  بگویند با سوسیالیسم مخالفند درحالیکه مردم با دگماتیسم ایدئولوژی ها مخالف بودند نه با دگم سوسیالیسم. به اعتقاد کروزیه وی نمی دانست که از منظر سیاستگذاری لیبرالیسم فقط فروریختن برخی نهادها نیست بلکه ساختن است که از سوسیالیسم هم سخت تر است. کروزیه معنقد است مدرسه ملی امور دولتی که شیراک از آن فارغ شده بود تولید کننده یک نگاه الیتی است و مشکل شیراک این بود که سمت الیتیسم چرخید.

به نظر کروزیه مشکل اصلی همه این راستی ها و چپی ها این بوده که روش آنها بخشنامه ای و رگیولاسیونی بوده است درحالیکه در این فضا دولت باید شنونده باشد. وی نتیجه می گیرد به طور کل مشخه اصلی دولت ها تکبر است در حالیکه باید از این پس فروتن باشند. به بیان دیگر دولتها در سیاستگذاری برای جامعه از ذهنیت 'حکومت (government)  به سوی ذهنیت حکمرانی (governance)  بروند. نک: تلاقی سیاست و سیاستگذاری؛ حضور جامعه در سیاستگذاری و نیز قبض و بسط توان حکومت ها در سیاستگذاری و اداره جامعه

در دهه 1980 سطح زندگی و رفاه فرانسوی ها سه برابر شد، کشاورزی خود را کاملا متحول کردند. تحول صنایع صنتی، افزایش خدمات تولید و توزیع، اوقات فراغت بیشتر شد اما جامعه فرانسه در فشار بود چون دولت نمی فهمید که انقلاب در صنایع و تکنولوژی یعنی جایگزینی نیروی انسانی با صنعت و نیز انقلاب در اداب و رسوم یعنی فروریختن خانواده و نیز محوریت مرد در  ان در جریان است تا مثلا با برنامه ریزی برای ارتقای سطح آگاهی های نیروی انسانی و یادگیری کارهای دیگر در کسب کارهای جدید موفق باشند. مسلم است جلوگیری از رشد علوم انسانی بخصوص علومی مانند جامعه شناسی به ما اجازه نمیدهد بدانیم در جامعه چه خبر است. به این تغییرات نمی توان با اعتقاد و به کارگیری لیبرالسیم یا سوسیالیسم در برنامه ریزی پاسخ داد.

نکته دیگر که کروزیه مطرح می کند اینکه، در فرانسه یک فرهنگ دولتگرایی (Statism) حاکم است. هرجا حرف از منافع عمومی مطرح شود دولت حضور دارد. وی معتقد است ایجاد دولت در فرانسه یا به دلیل مقابله با حاکمیت یک طبقه خاص یا براندازی رژیم سابق بوده و برخلاف آمریکا که طبقه بورژوا دولت را ایجاد کرد و دلیلی نداشت به ان  قدرت زیاد بدهد، دولت قدرتمند است.

همچنین کروزیه می گوید یکی از مولفه های ذهنیت خودبزرگبینانه سیاستمداران ذهنیتِ ساختن آینده است. وی این پرسش را طرح می کند که آیا دولت جامعه را می سازد یا جامعه خود را و دولت را؟ وی معتقد است اخلاق در جامعه فروتن اخلاق مسئولانه است. باید ارزشهای مختلف بتوانند در کنار هم حیات داشته باشند. مضاف اینکه تغییر انسان هم غیر ممکن و هم غیر اخلاقی. استعداد ها تنها در محیط آزادی بارور می شود و باید انسان خالق باشد. وی معتقد است ازادی باعث نقد و نقد باعث خلق می شود. به نظر کروزیه سیاستگذاری در جامعه فروتن این نیست که دولت با وضع مقررات و سیاستهای الزام آور به مردم بگوید چه بکن بلکه کاری می کند که خود بفهمند چه باید بکنند.